به مناسبت ولادت حضرت علی اکبر(ع)
نوشته شده توسط کانون دفاع مقدس   
جمعه ، 1 مرداد 1389 ، 11:00

دوست داشتم در باب جوان و جوانی بنویسم اما انگار دلم راضی نمی شد . چندین صفحه نوشتم و خط زدم . جمله ها را دست کاری کردم ، پاراگراف ها را کوتاه و بلند کردم اما باز هم نشد .




 

دلم بهانه داشت ، می دانی بهانه اش چه بود ؟




 

یک مرداد مصادف است با روز ولادت حضرت علی اکبر علیه السلام و دقیقا یک روز قبل از آن سالگرد یکی از بیانات مهم امام خمینی بعد از پذیرش قطعنامه 598 است .




 

هر چه کردم نتوانستم متنی را بنویسم و فقط با بغض چند بار بیانات زیر را از امام خواندم .




 

"فرزندان انقلاب ام ، توجه کنید که امروز روز حضور گسترده در جبهه هاست . فکر نکنید که دیگر جنگ تمام شده است . خود را مسلح به سلاح ایمان و جهاد کنید . بر دشمنان غدار رحم جایز نیست . و این ها تمام حرف هایشان یک فریب است . ما خواستیم به دنیا ثابت کنیم که صدام معتقد به مجامع بین المللی نیست . و ما تا قبول قطعنامه از سوی عراق جواب دشمنان را در جبهه ها خواهیم داد " صحیفه نور ، ج21 ، صفحه101 . پیام امام خمینی چهار روز بعد از پذیرش قطعنامه598

 
دلنوشته خبرنگار ايرنا از بوسه شهداي انفجار زاهدان
نوشته شده توسط کانون دفاع مقدس   
چهارشنبه ، 30 تیر 1389 ، 09:47
توصيه مي کنم حتما اين متن را بخوانيد .

 

چگونه پروازتان را باور کنم، دقايقي پيش از پرواز در کنار من بوديد، در جمعتان بودم اما اين افتخار نصيب شما شد و من از قافله پرواز جا ماندم، شايد به اين دليل که مظلوميت تان را به جهانيان نشان دهيم و شقاوت دشمنان خدا و رسولش را پيام رسان باشيم. 


 

 


 


 




 

باشنيدن صداي انفجار نخست، در حالي که در مسير راه مسجد جامع براي شرکت در مراسم ميلاد ثارالله و دعاي کميل بودم، سريعتر خودم را به مسجد رساندم.
مقابل در مسجد تعدادي از ماموران امنيتي و انتظامي و جوانان زنجيروار صف کشيده بودند تا از ورود مردم به داخل راهروي ورودي مسجد جلوگيري کنند، آخر هنوز تکه هاي بدن شهدا و بوي دود و خون در اطراف و روي زمين و در و ديوارها پراکنده بود.
خواستم همراه عکاسمان براي تهيه خبر و گزارش وارد شويم، مانع شدند، با ناراحتي گفتم بايد براي به تصوير کشيدن اين جنايت عکس و خبر تهيه کنيم.
"عارف شهرکي" يکي از لاله هاي پر پر شده، قبل از شهادتش مرا در آغوش گرفت، بوسيد و گفت: بگذار تکه هاي جنازه ها را جمع کنيم بعد وارد شويد تا خداي ناکرده روي تکه هاي بدن مطهر شهدا پا گذاشته نشود.
گفتم: عارف جان من هم مي خواهم در جمع کردن همين گل هاي پر پر شده سهمي داشته باشم.
لاله ديگري که در کنارم ايستاده بود، گفت: اين قدر بي تابي نکن، جنازه ها و تکه هاي بدن شهدا را از ميان نرده هاي در مسجد نگاه کن....
اشک از چشم هايمان جاري شده بود، هر دو با هم گريستيم، او گفت: بيا تا از در ديگر مسجد وارد شويم و تو خبر و گزارشت را تهيه کن و من نيز در جمع کردن لاله هاي پر پر شده کمک کنم.
نمي دانست که خود نيز ثانيه هايي ديگر پرپر مي شود.
مردم بويژه جوانان زيادي مقابل مسجد تجمع کرده بودند تا شايد هر چند کمک کوچکي باشند براي انتقال مجروحان احتمالي انفجار نخست....
به همراه دوستي که نمي شناختم و لحظه اي پيش با او آشنا شدم براي رفتن از در ديگر مسجد از پله ها پايين آمديم (در ورودي اصلي مسجد داراي چهار پله است)، پا در پياده رو گذاشتيم، دوست جديدم، جلوتر از من حرکت مي کرد، ناگهان صداي انفجار مهيبي در سه قدمي روبرويمان به وقوع پيوست و هر کدام از جوانان عاشق به گوشه اي پرتاب شدند.
تکه پاي شهيدي به شانه ام خورد و با موج انفجار به گشوه اي پرتاب شدم.
دوست جديدم که هنوز اسمش را نپرسيده بودم، روي زمين افتاده بود و روحش به همراه ديگر پرستوهاي عاشق به آسمان ها پر کشيده بود.
باورم نمي شد، چگونه باور کنم، اکنون با من بود، انگار پرواز روحش را مي ديدم...
محشر کبرا و صحراي کربلا را در مقابلم مي ديدم.
جنازه هاي تکه تکه شده، مجروحاني با سرو صورت خونين و برخي نيز بدون دست و پا و چشم....
صدا و موج انفجار براي لحظاتي گيجم کرده بود، به خود آمدم، فراموش کردم که براي تهيه خبر و گزارش آمده ام، امدادگر شدم، همراه ساير مردم مجروحان را از ميان تکه هاي بدن شهدا جدا مي کرديم و به آمبولانس ها مي رسانديم.
ناگهان چشمم به عارف افتاد، صدايش کردم، از قسمت دست و سر مجروح شده بود، هر چه صدا زدم عارف جان چند لحظه پيش در آغوشم گرفتي و بوسيديم، مي خواهم يک بار ديگر صدايت را بشنوم.... عارف حرفي نمي زد و تکان هم نمي خورد، فورا او را به آمبولانس رساندم.
اميد داشتم تا ساعتي ديگر که به بيمارستان مي روم عارف را ببينم....
به هر سو نگاه مي کردم جنازه شهيدي افتاده بود، خاطره حادثه انفجار تروريستي مسجد علي ابن ابيطالب (ع) زاهدان برايم تداعي شد، يادم آمد به همکار عکاسم، در ميان جنازه ها و مجروحان به دنبالش مي گشتم، آخر هر دوي مان سابقه حضور در ميان مجروحان و جنازه ها و تکه هاي بدن شهداي مسجد علي بن ابيطالب (ع) را داريم، فرياد مي زدم "حسين، حسين".
ديديم در حال عکس گرفتن از جنازه شهيدي است.
او را در آغوش گرفتم، مي خواست به کمک مجروحان برود، گفتم: تو عکس بگير بايد عمق اين جنايت را ثبت کني تا جهانيان شقاوت و بي رحمي دشمنان اسلام و انسانيت را ببينند.
ناگهان در ميان مجروحان يکي از همکاران ديگرم را ديدم، او را به آمبولانس رساندم و به جمع کردن پيکر پاک شهدا مشغول شديم.
جمعيت زيادي مقابل بيمارستان خاتم الانبيا (ص) تجمع کرده بودند.
پدران، مادران، همسران، خواهران و برادراني که عزيزانشان براي شرکت در مراسم به مسجد جامع رفته بودند در مقابل بيمارستان سراغ عزيزشان را مي گرفتند.
بيمارستان قيامتي بود، هر گوشه مجروحي روي تخت و زمين خوابيده بود، ناله و فرياد زخمي ها از يک طرف، شيون و زاري زن و کودک و مرد از سوي ديگر قيامتي بر پا کرده بود.
همه کادر پزشکي و درماني آمده بودند، هر يک به سراغ مجروحي رفته بود، زخمي هاي بدحال و نيازمند عمل جراحي به اتاق هاي عمل هدايت مي شدند.
از دکتر فريبرز راشدي رئيس مرکز کنترل فوريت هاي پزشکي و اورژانس سووال کردم مجروحان به چند بيمارستان اعزام شدند، گفت: پنج بيمارستان "خاتم الانبيا، نبي اکرم، بوعلي، علي ابن ابيطالب و تامين اجتماعي" .
به هريک از بيمارستان ها رفتم با همين صحنه ها روبرو شدم، آه و ناله مجروحان و فغان و شيون مادران و دختران و همسران......
و اکنون امروز ( شنبه) در ميان جمعيت در حال بدرقه 24گل پرپر شده هستم، مردم سياه پوشيده اند، ناراحت و عصباني هستند و با تمام وجود شعار مي دهند " مرگ بر آمريکا، مرگ بر اسرائيل، مرگ بر تروريست......، عزاعزاست امروز روز عزاست امروز مهدي صاحب زمان صاحب عزاست امروز...."
قرار است 22گل پرپر شده در بهشت مصطفي زاهدان و دو گل ديگر نيز در زابل و کرمان به خاک سپرده شوند.
با دوستاني که دو شب پيش در کنارم بودند و همراه قافله رفتند و من را جا گذاشتند، وداع کردم و به خبرگزاري آمدم تا گزارشم را بنويسم، خدايا طاقت ندارم، مي خواهم برگردم و تا گلزار شهدا، کبوتران سبکبال را همراهي کنم.

 

ما شيرازي ها وقتي اين طور متن ها و وقايع را مي بينيم ياد شهداي خودمان در بمب گذاري حسينيه سيد شهداي شيراز مي افتيم  .
 
به آقا بگوئيد همه هستي من فداي يك تار موي شما
نوشته شده توسط کانون دفاع مقدس   
دوشنبه ، 28 تیر 1389 ، 13:15

 يكي از نوجوانان مجروح حادثه تروريستي اخير در زاهدان گفت:‌ به آقا اين پيام را برسانيد كه همه هستي من فداي يك تار موي شما.


به گزارش سرويس " فضاي مجازي "‌فارس ،جهان نوشت: رحيميان پس از خواندن پيام رهبر انقلاب براي خانواده هاي داغدار و مجروحين، بالاي سر يك نوجوان مجروح در بيمارستان حاضر شد و دقايق را با او هم‌صحبت شد.

اين نوجوان مجروح كه در بيمارستان بستري شده و چشم‌هايش نيز از شدت جراحت بسته بود و جائي را نمي‌توانست ببيند به رحيميان گفت: " به آقا اين پيام را برسانيد و بگوئيد كه اين جراحت چيز مهمي نيست و من حاضرم جانم را فداي رهبرم كنم. به ايشان بگوئيد نگران نباشند همه هستي من فداي يك تار موي آقا! "

گفتني است رحيميان با شنيدن سخنان عاشقانه اين نوجوان نسبت به رهبر انقلاب تحت تاثير قرار گرفت.
لازم به ذكر است اين نوجوان فرزند يكي از مجروحين و جانبازان 8 سال دفاع مقدس است.

 
بیانیه پاتک سه در مورد حوادث تروریستی زاهدان
نوشته شده توسط کانون دفاع مقدس   
يكشنبه ، 27 تیر 1389 ، 09:32

بسمه تعالی

سلام خدا بر ملت آزاده ی سيستان و بلوچستان .

سلام خدا بر خون سرخ شهیدانتان که در راه خون خدا فدا شد .

ای ملت عزیز سیستان ، امروز روز بیداری در مقابل ابر قدرت هاست . امروز روز رویارویی با آمریکا و جهانخواران و دنباله های فاسدشان است .امروز روز اتحاد و یکرنگی مسلمین است .

 امروز روز پیروزی خون بر شمشیر است و بدانید این حق است که می ماند .برادران عزیزمان در سیستان ، بدانید که خون شهدای شما دنباله رو خون سرخ یاران حسین در کربلاست .

بدانید و آگاه باشید که ما شهادت را جز رستگاری و پیروزی نمی دانیم و شهادت راز ماندگاری و احیای مکتب ماست .از برادران عزیزمان در سیستان می خواهیم که با حفظ اتحاد و یکپارچگی و تمسک به حبل الله در مقابل مشرکین و منافقین قیام کنند و خود شر منافقین کوردل را کم کنند .

از برادران بسیجیمان در زاهدان می خواهیم که به پاخیزند و قیام کنند و دست در دست نیروهای نظامی و انتظامی راه منافقین را سد کنند .بدانید حضور شما در صحنه ها موجب می شود که ریشه ضد انقلاب در تمامی ابعاد از بیخ و بن قطع گردد .

و از مسئولین می خواهیم که از بسیج عمومی غفلت نکنند ، چرا که اگر مسئولین نظام اسلامی از بسیجیان غفلت کنند ، به آتش دوزخ الهی خواهند سوخت . مسئولین بدانند که امروز مسئولیتشان بیشتر شده و تنها با پشتوانه تفکر بسیجی است که می توانند موانع را هموار و دشمنان را نابود سازند .

در آخر :

به خانواده های شهدا تبریک و تسلیت عرض می کنیم و وجود آن ها را مایه سربلندی خود می دانیم .

برادران سینه ی ما هم از این گونه اعمال به تنگ آمده است و انشالله روزی این بغض فروخورده ی خود را با نابودی دشمنان اسلام تسلی دهیم .

 والسلام

پاتک سه ( وابسته به کانون های دفاع مقدس دانشگاه های علوم و تحقیقات فارس ، علوم پزشکی شیراز ، پیام نور شیراز و دانشگاه آزاد شیراز)

 
چگونگی مسلمان شدن یک دختر مسیحی
نوشته شده توسط کانون دفاع مقدس   
جمعه ، 11 تیر 1389 ، 10:22

دختر جوان آذربایجانی ، ژاكلین23 ساله‌  را می‌گویم. همو كه در عالم رویا با شهید علمدار آشنا شده و همین سرآغاز فصلی نو در زندگی او شده است.

خودش این گونه بیان می‌كند:« راستش من از یك خانواده‌ی مسیحی هستم و در مورد دین اسلام هم اطلاعات چندان زیادی نداشتم، همین قدر كه توی كتاب‌های درسی نوشته بودند می‌دانم و بس. وقتی وارد دبیرستان شدم از لحاظ پوشش و حجاب وضعیت مطلوبی نداشتم كه برمی‌گشت به فرهنگ زندگی‌مان. توی كلاس ما دختری بود به اسم «مریم» او حافظ 18 جز قرآن كریم است. نمی‌دانم چرا؟ ولی از همان اول كه دیدمش توی دلم جا گرفت. بعد از تلاش فراوان به هر حال یک روز موفق شدم دوستی خود را با او اظهار كنم و او هم خوشحال شد. از آن روز به بعد هر روز كه می‌گذشت بیشتر به او و اخلاقش علاقمند می‌شدم. دوست داشتم در هر كاری از او تقلید كنم. با راهنمایی‌ها و كتاب‌هایی كه برایم می‌آورد هر روز بیش از پیش به اسلام علاقمند می‌شدم، او همراه هر كتاب تعدادی عكس و وصیت‌نامه‌ی شهدا را هم برایم می‌آورد و با هم می‌خواندیم كه تقریباً هر هفته با شش شهید آشنا می‌شدم. اواخر اسفند 77 بود كه از طرف مدرسه برای سفر به جنوب ثبت نام می‌كردند و من خیلی مشتاق بودم كه در این اردو شركت كنم. اما نمی‌دانستم كه این موضوع را با خانواده‌ام چطور در میان بگذارم به خصوص اگر متوجه می‌شدند كه یک سفر زیارتی است؛ به همین خاطر به آن‌ها گفتم كه یك سفر سیاحتی است و چون من عضو گروه سرود مدرسه هستم باید به این اردو بروم ولی آن‌ها اصلاً با رفتن من موافقت نمی‌كردند. تا این كه روز 28 اسفند ماه ساعت 3 نصف شب بود كه یادم افتاد خوب است دعای توسل بخوانم. كتاب دعایی را كه از مریم گرفته بودم، باز كردم و شروع كردم به خواندن. نمی‌دانم در كدام قسمت از دعا بود كه خوابم برد. در عالم رویا، در بیابان برهوتی ایستاده بودم. دم غروب بود. مردی به طرفم آمد و رو به من گفت:«زهرا ... بیا ... بیا ... می‌خواهم چیزی نشانت بدهم.» او تكرار می‌كرد و من هر چه می‌گفتم اسم من زهرا نیست، اسم من ژاكلینه. انگار گوشش بدهكار نبود. جای خیلی عجیبی بود. یك سالن بزرگ كه عكس‌ شهدا بر دیوارهای آن آویزان بود. آخر آن‌ها هم عكسی از آقا سید علی خامنه‌ای. به عكس‌ها كه نگاه می‌كردم، احساس می‌كردم دارند با من حرف می‌زنند، ولی من چیزی نمی‌فهمیدم. تا این كه رسیدم به عكس آقا. آقا هم شروع كرد به حرف زدن. این جمله را خوب یادم است كه گفت:« شهدا یک سوزی داشتند كه همین سوزشان آن‌ها را به مقام شهادت رساند. مثل جهان‌آرا، همت، باكری و علمدار ...»‌ همین كه آقا اسم شهید علمدار را آورد. پرسیدم كه او كیست؟ چون اسم بقیه را شنیده بودم ولی اسم او را نشنیده بودم. آقا نگاهی انداخت به من و فرمود:«علمدار همانی است كه پیشت بود، همانی كه ضمانت تو را كرد كه بتوانی به جنوب بیایی.» به یكباره از خواب پریدم، خیلی آشفته بودم. نمی‌دانستم چه كار كنم. صبح وقتی پدرم اصرار فراوان مرا برای ثبت نام به جنوب دید، گفت: به این شرط می‌گذارم بروی كه بار اول و آخرت باشد. با اسم مستعار«زهرا علمدار» برای جنوب ثبت نام كردم و اول فروردین 78 عازم جنوب شدیم. در راه به خوابی كه دیده بودم خیلی فكر كردم. از بچه‌ها درباره‌ی شهید علمدار پرسیدم، ولی كسی چیز زیادی از او نمی‌دانست. وقتی اتوبوس‌ها به حرم امام خمینی رسیدند، از نوار فروشی‌‌ای كه آن‌جا بود سراغ نوار شهید علمدار را گرفتم كه داشت. كم مانده بود از خوشحالی بال درآورم. هرچی بیشتر نوار شهید مجتبی علمدار را گوش می‌دادم بیشتر متوجه می‌شدم كه آقا چه می‌گفت. در طی ده روز سفری كه به جنوب داشتیم، تازه فهمیدم اسلام چه دین شیرینی است. به شلمچه كه رسیدیم خیلی با صفا بود. انگار توی یک عالم دیگری بودم كه وجود خارجی ندارد. یک لحظه حس كردم شهدا دور ما جمع شده‌اند و زیارت عاشورا می‌خوانند اطلاع دادند كه فردا مقام معظم رهبری به شلمچه تشریف می‌آورند، از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجیدم. به همه چیز رسیده بودم، شهدا، جنوب، شلمچه، شهید علمدار و حالا هم آقا. ساعت 9 صبح فردا بود كه راهی شلمچه شدیم و آن‌جا بود كه مزه‌ی انتظار را فهمیدم. فهمیدم كه انتظار چقدر سخت و تلخ است. شیرین هم است. خاک شلمچه باید برخود می‌بالید از این كه آقا بر آن قدم گذاشته است. در آن لحظات حلاوت اسلام را از ته قلبم حس كردم و شهادتین را بر زبان جاری كردم. هنگامی كه شهادتین را گفتم حال دیگری داشتم. این كه من هم مسلمان شده بودم، من هم مثل بقیه شده بودم، اما باید بگویم كه تا مدت‌ها تمام فرایض را مخفیانه به جا می‌آوردم. تا این كه در 28 خرداد سال 78 تصمیم گرفتم رک و پوست كنده به خانواده‌ام بگویم كه مسلمان شده‌ام. هنگامی كه مساله را مطرح كردم، همه عصبانی شدند، از آن روز به بعد دیگر در خانه كسی رفتار خوبی با من نداشت. همه‌اش می‌گفتند تو دیوانه شده‌ای ـ تو كافر شده‌ای و از این حرف‌ها، آن‌ها فشار زیادی به من می‌آوردند حتی كار به ضرب و شتم كشید. به عقیده من وجود انسان مثل «مس» می‌ماند و مشكلات هم ماده‌ای هستند كه مس را به طلا تبدیل می‌كنند. یعنی مشكلات كیمیا هستند. این كیمیاست كه مس را تبدیل به طلا می‌كند. برای من مسئله‌ای نیست. همه‌ی فامیل می‌گویند تو دیوانه شده‌ای ولی من می‌گویم: الا بذكر الله تطمئن القلوب.

برگرفته از مجله‌ی فكه با تلخیص

 

 
پيوند دانشگاه آزاد با سران فتنه و سناريوي وقف
نوشته شده توسط کانون دفاع مقدس   
پنجشنبه ، 10 تیر 1389 ، 12:03

دعوت از ميرحسين موسوي در جلسه اخير هيئت مؤسس دانشگاه آزاد و اصرار بر وقف خانوادگي اين نهاد تأييد نظر تعداد زيادي از فعالان سياسي است که معتقدند دانشگاه آزاد از شکل يک مؤسسه صرفاً آموزشي خارج شده و عملاً‌ به يک حزب سياسي تبديل شده که متوليان آن حاضر نيستند به هيچ قيمتي اين تشکيلات فراگير سياسي- اقتصادي را از دست بدهند.

 

به گزارش رجانيوز، بر اساس گزارش منابع خبري، موسوي در جلسه روز يکشنبه هيئت مؤسس دانشگاه آزاد به دعوت جاسبي حاضر شده است. اين دعوت در حالي صورت گرفته است که بر اساس مصوبه شوراي عالي انقلاب فرهنگي، موسوي از عضويت در هيئت مؤسس دانشگاه عزل شده است.

 

حضور موسوي در اين جلسه با اعتراض برخي اعضاي هيئت مؤسس از جمله حجت‌الاسلام قمي مواجه شده اما هاشمي رفسنجاني از وي خواسته است در جلسه بماند.

 

مقاومت هيئت مؤسس در مقابل قانون در حالي است که پس از انتخابات سال گذشته اسنادي مبني بر حمايت مالي و تشکيلاتي دانشگاه آزاد و عوامل آن از موسوي منتشر شد. مهدي کروبي نيز در فاصله چند روز به انتخابات با انتشار نامه سرگشاده‌اي به هاشمي رفسنجاني به‌دليل به‌کارگيري منابع دانشگاه آزاد در خدمت موسوي اعتراض کرد.

 

همچنين در جريان دادگاه متهمان حوادث پس از انتخابات، برخي متهمان صراحتاً از نقش مهدي هاشمي رئيس دفتر هيئت امناي دانشگاه آزاد و جاسبي رئيس دانشگاه آزاد در برنامه‌ريزي‌هاي گسترده براي تخريب احمدي‌نژاد در انتخابات و صرف منابع مالي پرده برداشتتند.

 

اما در شرايطي که مسئولين دانشگاه ديگر از آشکار شدن پيوندهاي خود با سران جريان فتنه خودداري نمي‌کنند و حتي پس از مصوبه شوراي عالي انقلاب فرهنگي درباره ترکيب جديد اعضاي هيئت امنا و هيئت مؤسس از موسوي براي شرکت در جلسه روز يکشنبه دعوت کردند، ابعاد جديدي از ماجراي وقف دانشگاه آزاد نيز فاش شده است.

 

بر اساس اين سناريو قرار است دانشگاه آزاد به يک موقوفه موروثي تبديل شود تا اين حياط خلوت بيش از گذشته از دسترس نهادهاي نظارتي دور بماند. روزنامه کيهان روز گذشته در ستون اخبار ويژه خود بخش‌هاي از اين سناريو را تشريح کرد و نوشت:

 

"آقاي هاشمي رفسنجاني مي گويد «ما وقتي مي خواستيم اين دانشگاه را تاسيس کنيم پنج شش نفر بوديم که رفتيم به ثبت شرکت ها و اينجا را به ثبت رسانديم و از جهت قانوني و قانون ثبت شرکت ها، مالک محسوب مي شويم و در صورت فوت ما فرزندان ما مي توانند براي تصاحب دانشگاه اقدام نمايند. ما طبق قانون ثبت شرکت ها مالک هستيم و مي توانيم اين مال را وقف کنيم و اگر وقف را باطل کنند ممکن است فرزندان ما نسبت به مالکيت دانشگاه اقامه دعوي کنند!! آقاي دکتر جاسبي هرجا مي رود با استقبال گسترده دانشجويان و اساتيد روبرو مي شود و جمعيت زيادي به استقبال ايشان مي آيند و از ايشان حمايت مي کنند!! آقاي جاسبي مي گويد که ايشان در اوج محبوبيت!! است!»

 

آقاي رفسنجاني در ادامه به پيشنهاد آقاي جاسبي اشاره کرده و در توضيح اين پيشنهاد مي گويد؛

 

«پيشنهاد مشخص آقاي جاسبي اين است که به تعدادي که شوراي عالي به هيئت امنا افزوده است به همين تعداد از سوي ما به هيئت امنا افزوده شود که اگر اين اتفاق بيفتد مشکل حل مي شود و مسائل همينطور مي ماند.»

 

در اين جلسه آقاي جاسبي اظهار مي دارد که «اگر وقف دانشگاه آزاد به نتيجه برسد، همه چيز در اختيار هيئت موسس باقي مي ماند و اگر تعداد هيئت امنا هم افزايش يابد ما از جهت تعداد آرا در اکثريت هستيم و هيچ مشکلي پيدا نمي شود... من ديگر مسئول نخواهم بود اما در هيئت موسس شرکت مي کنم و يک دفتر هم در دانشگاه آزاد خواهم داشت.» آقاي جاسبي درباره رئيس آينده دانشگاه آزاد مي گويد «تعدادي افراد همسو معرفي مي کنيم که هرکدام انتخاب شوند براي ما فرق چنداني ندارد»."

 

غلامحسين الهام عضو حقوقدان شوراي نگهبان تأکيد کرده است که وقف دانشگاه آزاد، پولشويي و خيانت به اموال مردم است.

 

در عين حال، شبکه ايران نيز گزارش داد که "ساز و کار چگونگي به ارث گذاشتن اموال 250 هزار ميليارد توماني دانشگاه آزاد در جلسه اخير هيئت موسس اين دانشگاه بررسي شد."

 

بر اساس اين گزارش، مقرر شده موقوفه دانشگاه آزاد بر خلاف روال وقف ديگر نهادهاي آموزشي، همچنان تحت مديريت هيئت موسس، مادام العمر و حتي از اختيار ولي فقيه هم خارج باشد.

 

مؤسسات آموزشي، مدارس و دانشگاه ها مطابق عرف و قانون، پس از وقف شدن، خارج از حوزه اختيار ولي فقيه نيستند.

 

اين منبع آگاه، در ادامه در پاسخ به سوالي درباره اينکه اگر هر يک از اعضاي هيئت موسس فوت شود، تکليف موقوفه چه خواهد شد، گفت: در اين باره هم چاره انديشي و بر اساس وقف نامه مشخص شده است که هر يک از اعضاي هيئت موسس دانشگاه آزاد، يک نائب براي خودش در موقوفه در نظر بگيرد.

 

به گفته اين منبع، "معرفي نائب از سوي اعضاي هيئت موسس هيچ محدوديتي ندارد و آنان حتي مي تواند بستگان و اعضاي خانواده خود را به عنوان نائب خود معرفي کنند."

 

بر اين اساس، مي توان انتظار داشت که در کمتر از چندين سال ديگر موقوفه دانشگاه آزاد در اختيار جمعي از فرزندان و نوادگان اعضاي هيئت موسس دانشگاه آزاد قرار گيرد."

 
« شروع قبلی 10 9 8 7 6 5 4 3 2 1 بعدی انتها »

صفحه 2 از 25